غریبانه
گم شده است
کوچه ای که از آن
نسیمی
هر صبح
شوق نگاهم را نوازش می داد
و پنجره ای که آنسویش
گل های امید
از شاخه های احساس
درخت باورم
مرا به زندگی میخکوب میکرد
در حضورم
آب
در حضورم آفتاب
در حضورم ماه تاب
و چه سخن ها داشتم
با درخت، پرنده،آسمان،چشمه، ابر
و چه آشنا نگاهم با نگاهش
...
حالا چه کنم
با پنجره ای که نیست
شوق نگاهی که نیست
خواستنی که نیست
و
تبی که هست
...
برچسب:
نویسنده: دانیال رضاپور