پاییز رسیده است و من دلم میخواهد همچون دخترک کودکی هایم خیابان به خیابان با صدای خش خش برگ های افتاده بر زمین بازی کنان،،، شادی کنم... بی اعتنابه درختی که شاید تمام ثمره ی دلش زیر پاهایم له میشوند بی اعتنا به درختی که با چشمان اشکبارش با نگاه غمبارش گویی تمام غم های عالم را در بردارد ... حال که پاییز رسیده است من قدم به قدم میبینم گرد دلتنگی و غربت را بر تنه ی درخت.... و چه سست میشوند پاهایم برای خرد کردن برگ ها حالا که بزرگ شده ام ...
برچسب:
نویسنده: دانیال رضاپور